دوشنبه.روز اول.1/6/95
بالاخره روز اردو رسید.من بامداد اعلا به همراه دوستم حسین باباپور از اعضای کانون مرکز نور به اردوی استانی انتخاب شدیم.من که خاطرات زیادی از این اردوگاه داشتم،برای بار سوم به آنجا رفتم.قرار شد راس ساعت چهارونیم سر قرار حاضر باشیم.ساعت سه ونیم به حسین زنگ زدم.تاهر دویمان حاضر شویم. ساعت به چهار رسید.از شانس بد من موبایلم در همان روز هنگ کرد پشت سرهم ارور میداد.به پیشنهاد حسین مونوپادم را اوردم.بالاخره فراموشی کار دستمان داد،من شارژر و حسین هندزفریش را فراموش کرد.برگشتیم و وسایلمان را برداشتیم وسوار تاکسی شدیم وبه سمت قرار حرکت کردیم.پس از رسیدنمان به قرار وارد مغازه ای برای خرید شارژ شدیم که ناگهان یک اتوبوس را دیدیم.به سرعت به سمت اتوبوس رفتیم ولی اتوبوس رفته بود.با استرس فراوان به مربی مسیول در ماشین زنگ زدیم که گفت تازه محمودآباد را رد کردند.پس از چند دقیقه مینی بوس رسید و راهی اردوگاه شدیم.گوشیم را در مینی بوس بازنشانی کارخانه کردم و خدارا شکر درست شد.
بالاخره پس از یک ساعت و نیم به اردوگاه دلگشارسیدیم.به محض پیاده شدنمان اولین کسی که من را شناخت خانمی بود که به عنوان ناضر و مسیول به اردو امده بود.پس از خوردن کلوچه و شربت وارد سالن اجتماعات شدیم.پس از گروه بندی ما منو حسین به عنوان سرگروه وارد گروه راش شدیم.پس از مستقر شدنمان در خوابگاه برای نماز مغرب رفتیم.هم تختی بودنمان با دو پسر نشتارودی موجب آشنایی ما با ان دو نفر شد.پس از خوردن کتلت برای شام خبری همه بچه هارا متعجب کرد.ماجرا از این قرار بود که موبایل و شارژر یکی از هم گروهی هارا دزدیدندمربی گروهمان ما را جمع کرد و به ما فهماند که گوشی را برگردانیم.ساعت حدود یازده و نیم شب بود که پسری از ان موبایل به ما که به عنوان سرگروه بودیم خبر داد.او مارا به سمت دیگر اردوگاه که جای تاریکی بود برد و ادعا داشت که کسی دیگر موبایل را برداشته و زیر درختی انداخته.در راه آنجا بودیم که پسری دیگر با چهره ای سیاه استرس فراوان به سمت ما آمد.من فهمیده بودم که او با ان حالش دزد است.به ان درخت رسیدیم،همه جا تاریک بود و جایی دیده نمیشد.ولی من نوره کمی را زیر درخت دیدم و کمرم را خم کردم و فهمیدیم گوشی است.موبایل را به صاحبش تحویل دادم.در ان لحظه حس عجیبی داشتم ، انگار که یکی کارآگاهه حرفه ای بودم!پس از ان فهمیدیم سیم کارت گوشی نیست،قابش گم شده و گوشی رمز دارد.هرکاری کردم که رمز را از زیر زبان آن پسر بکشم بیرون نمیشد.پشت سرهم به جان خودشو خانواده اش قسم میخورد که من آن را نگرفته بودم.بعد بقیه کار را به مسیولان سپردیم.در این اردو حس خاصی داشتم، چون از همه بچه هایی که انجا بودند بزرگتر بودم.خوابیدن در اردوگاه بسیار سخت بود.همین که سرمان روی بالش میگذاشتیم مردی مانند جنی ترسناک بالای سرمان میآمد.او آقای یعقوبی بود.او مسیول خدمات بود کارش این بود که تا نصفه های شب بیدار بمانند و نگذارد کسی بیدار باشد.آخر وقتی با او آشنا شدیم فهمیدیم فرد خوبی است.بالاخره آن شب کارآگاهی را سر کردیم.
سه شنبه.روز دوم.2/6/95
پس از پشت سر گذاشتن آن شب کارآگاهی با سرو صدای بچه ها از خواب بیدار شدیم.پس از بیدارشدن هم تختی هایم شستن دست. رویمان آماده برای ورزش صبحگاهی شدیم.مربی ما مسیول ورزش بود. چندبار دور اردوگاه چرخیدیم وحرکات کششی انجام دادیم.پس از آن در حیاط سرود اردو را پخش کردنند.بعداز آن وارد سالن غذا خوری شدیم و صبحانه را خوردیم.گفتند که لباس رسمی بپوشید و سپس بعد از جمع کردن اعضای گروه راهی باغ اکولوژی نوشهر شدیم.در راه یکی از بچه ها با خواندن شعر طنزآمیزی همه یمان را سرگرم کرد.از شانس بد ما وارد یکی مینی بوس شدیم و تا برسیم تقریبا آبپز شدیم.پس از ورودمان به باغ همه آماده گرفتن عکس برای مسابقه عکاسی شدند.گرمای شدید هوا باعث تشنگی فراوان ما شد.با دیدن یک شیر آب قدیمی همه به سمت آن حمله ور شدند.شیرآبی که معلوم نبود که آشامیدنی است یانه ولی همان آب به اندازه ای تشنگی مان را رفع کرد.پس از رسیدن به درختان کارشناس راجع به آن توضیح داد.درخت سوزنی آمریکایی،درختی شبیه لوله آب و... یکی از بهترین قسمت های باغ بخش آخر آن بود که چند باکس آب معدنی آوردند و آب گوارایی نصیب ما شد.باز هم پس از لهله زدنمان در مینی بوس به اردوگاه رسیدیم.وارد سالن اجتماعات شدیم.از هلال احمر افرادی آمدند و راهکارهای مفیدی را آموزش دادند ولی بیشترشان برایمان تکراری بود.بی وقفه پس از آن برای نماز آماده شدیم.بعد از خواندن نماز ناهار لذیذی(زرشک پلو با مرغ)را میل کردیم.که تا دو سه ساعتی طعمش در دهانم مانده بود.پس از آن در خوابگاه برای استراحت رفتیم.با دو پسر نشتارودی (امیرو جواد) گپ زدیم.هرچی میگذشت بیشتر با بچه ها آشنا میشدیم.پسری با قد کوچک و صدای نازک کنار تختمان بود.از اطلاعات مذهبی که داشت فهمیدیم که او در آینده روحانی حرفه ای می شود و با پرسیدن از خودش مطمین شدیم.به طوری که در زمان پاسخ دادن سوال بین نماز هیچ رقیبی نداشت.به او جباری میگفتند. پسری دیگر از محمودآباد بود.فردی مظلوم و ساده بود.دو فرد دیگر که روبرو یمان بودند هم از آنجا بودند که با آنها نیز آشنا شدیم.تا ساعت چهارو نیم مشغول بودیم.درهمین حال گذشت وقت باعث آَشنایی ما با مربیان نیز شد.یکی از آنان خیلی شبیه یکی از دوستانمان در نور بود و ماهم برای راحتی او را به نام دوستم اعتباریان صدا میزدیم.سپس به بهترین بخش اردو رسیدیم،حوله هایمان را برداشتیم و آماده رفتن به دریا شدیم.راننده مینی بوس با زدن آهنگ محلی جو را شادتر میکرد.پس از رسیدن به ساحل و پهن کردن حصیر ها آماده مسابقه طناب کشی شدیم.سپس باتمام زورم کشیدم و یکدفعه روی زمین افتادم.فکر کردم بردیم ولی طناب پاره شده بود.پس از آن یک توپ را وسط انداختند و همه به دنبال توپ می دویدند.بعد تشنگی به من فشار فراوانی آورد به طوری که سرم گیج میرفت.پس از خریدن آب معدنی خنک و نشستن در سایه حسین و امیر با آقای یعقوبی را دیدم که سمت من می آیند.من راهم همراه خود بردند، از ساحل دور شدیم.بین دو اتوبوس سایه ای بود که راننده ها روی حصیر نشسته و هندوانه میخورند.بعد فهمیدیم که باید چند هندوانه را ببریم،البته به شرطی که چند قاچ به ما بدهند.هندوانه بسیار شیرین بود،واقعا چسبید. وقتی هندوانه بزرگ را به من داد وبه ساحل رسیدیم همه در آب مشغول بازی بودند.لباس هایمان را درآوردیم.ترکیب مونوپاد من و موبایل حسین یک چیز بسیار جالبی درآمد.درآب چندین عکس یادگاری گرفتیم از آنجایی که فقط ما موبایل برای عکس درآب آوردیم همه دورمان جمع شدند و عکس گرفتند.متاسفانه خیلی زود از آب بیرون آمدیم.خوردن هندوانه پس از آبتنی حس خوبی داشت.خسته و کوفته با بدنی شنی برگشتیم،به سرعت به سمت حمام رفتیم.بعد از یک حمام حسابی در خوابگاه رفتیم.بعد مارا برای نماز بردند.وارد سالن غذاخوری شدیم.دیدیم شام،سوپ و ماکارانی است.از آنجایی که خیلی گرسنه ام بود همه اش را خوردم.بعد وارد اجتماعات شدیم.درآنجا نفری یکی بسته تخمه به همراه داشتیم.پس از کلی نمایش و بازی محلی برای خوابگاه رفتیم.اتفاقی خطرناک و جالب ولی خاطره انگیز کل خوابگاه را متحیر کرد!
برای خواب به خوابگاه برگشتیم و موبایلم را از شارژبرداشتم،سه تا تماس از دست رفته از پسرخالم داشتم.درآن لحظه برق هارا خاموش کردند و همه جا خاموش بود.به روی تختم رفتم که پسرخالم دوباره زنگ زد.در همین لحظه وقتی سرم را روی بالش گذاشتم ناگهان تشک ازسمت سرم به پایین رفت ومن هم با صدای بلند گفتم"یا امام حسین"و تشک برعکس شد و من به پایین روی تخت زیری افتادم.پسرخالم هم درپشت تلفن هی الو الو میکرد.کامل گیج شده بودم.این اتفاق باعث شد که کل اردوگاه دورمان جمع بشوند.همه جمع شدند تخت را درست کردند.درهمان لحظه اگر حسین از زیر تخت کنار نمیرفت امکان داشت له شود!بازهم یک شب جالب دیگر مانند شب گذشته را پشت سر گذاشتیم.البته هرچه می گذشت واتفاقات جالب تری می افتاد اردو برایمان شیرین تر می شد!
چهارشنبه.روزسوم.3/6/95
صبح روز چهارشنبه بایک ترفند چالب از خواب بلند شدیم،طوری که یکی از مربی ها باآوردن بلندگو در خوابگاه همه را بیدار کرد.صدای بلندگو آنقدر زیاد بود که تخت ها می لرزیدند.بازهم پس از ورزش به سالن غذاخوری رفتیم وبرای صبحانه تخم مرغ آبپز با چای خوردیم.پس از صرف صبحانه منتظر اتوبوس ماندیم که به جنگل برویم.بازهم آهنگ محلی جو مینی بوس را عوض کرد.وقتی رسیدیم،در روبرویمان امامزاده ای وکنارمان قبرستان کوچکی قرار داشت.در آرامگاه سایه ای برای نشستن پیدا کردیم ومنتظر بقیه ماندیم.سپس وارد امامزاده شدیم ومردی برای سخنرانی آمد.ماهم به بهانه سروبس بهداشتی بیرون امدیم.طبیعت بسیار زیبایی داشت و مکان خوبی برای عکس گرفتن بود.بچه ها بیرون آمدند و در جای جدای خودشان مستقر شدند.مربی گروه مامسیول بازی های محلی بود. هرگروه یک بازی را انتخاب کردند.ما بازی اغوزکا(گردوبازی) را انتخاب کردیم.در همین موقع دربلندگو مسابقه دیگری به نام بگرد وپیدا کن را اعلام کردند وما به عنوان شرکت کننده در مسابقه رفتیم.درآن مسابقه جباری نفراول شد وبقیه به ترتیب تاآخر.پس از آن آماده برگشت شدیم.در راه مارا به مغازه ای بزرگ که در آن ترشیجات و اسباب بازی و تزیینات و... می فروختندبردند.متاسفانه فروشنده زنی گران فروش بود وما هیچی نخریدیم.پس از برگشت خواندن نماز و صرف ناهار(استامبلی و ترشی)برای استراحت به خوابگاه رفتیم.پس از کمی استراحت سمت سالن اجتماعات رفتیم از انجا دوچرخه برداشتیم ومشغول دوچرخه سواری شدیم.بازهم اتفاقی خطرناک ولی خاطره انگیز روی داد.پنکه سقفی که ازهمان اول لق می زد،از بالا نزدیک تخت مربی مان افتاد ولی خودش آسیبی ندید.بعدهمه در سالن جمع شدند ودرباره نجوم و صحبت هایی شد.بعد روحانی را آوردند و ما سوالات عجیبی که در ذهنمان بود را پرسیدیم همه را وارد بحث عجیبی کردیم.ولی او جواب قانع کننده ای را به ما نداد.خسته شده بودیم ولی گفتند که برای ساختن نشریه دیواری آماده شویم.از آنجایی که تمایلی به ساختنش نداشتیم فقط دور میز نشستیم وبا پیشنهادهای عجیبمان یک روزنامه دیواری عجیب و غریب از آب در آمد که زیبایی چندانی نداشت.شب آخر رسید.پس از خواندن نماز مغرب برای آخرین شام رفتیم.کباب لذیذی بود.بعد از شام بازهم نفری بایک بسته تخمه ووارد سالن اجتاماعات برای اختتامیه وجنگ شبانه رفتیم.بازهم صدای چیریک چیریک تخمه سالن را پرکرد البته با این تفاوت که فقط ما تخمه به همراه داشتیم.از صداو سیما برای فیلم برداری آمده بودند به همین علت تخمه ها را جمع کردیم.پس از اجرای نمایشهای جالب و خنده دار نوبت به مسابقه لباهنگ رسید.به روی سن رفتم و با حس عجیبی که بهم دست داد آهنگ را لب خوانی کردم.پس از اهدای سوغتی به خوابگاه برگشتیم.خواستیم برای آخرین شب دور هم باشیم ولی نشد.باز هم به زور خوابیدیم.
پنج شنبه.روز آخر.4/6/95
صبح همه به سختی از خواب بیدار شدیم.نمی دانم حس عجیبی داشتم.گقتند که وسایل را جمع کنیم و آماده رفتنن شویم.بعد از خوردن صبحانه با وسایلمان به بیرون رفتیم.هیچ کس آن شادیه اول را نداشت و در گوشه ای منتظر اتوبوس بودند.با دو پسر نشتارودی خداحافظی کردیم.بااین که سه بار به این اردوگاه رفته بودم حسی به من میگفت که باز برمیگردم.با مسیولین و آقای یعقوبی خداحافظی کردیم.وقتی وارد مینی بوس شدیم خوابم برد وتا نزدیک نور خوابیده بودم.در لحظه ای که بیدار شدم مکانی را که روز اول از انجا وارد مینی بوس شدیم را دیدم.آن حس در من تبدیل به حس بد و غمگینی شد.الان که همه خاطرات را دوباره مرور می کنم می بینم هیچ اردویی در زندگیم به اندازه این اردو شیرین نبود!...
بامداد اعلا-کلاس دهم
پایان
برچسب:
نویسنده: علی محمودی